نگاه میکنم از شیشه خواب دنیا را...
-
تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 7:06
آدمها قانون های مسخره و عادات و رسوم مسخره و آیین های مسخره و منطق های مسخره دارند كه زندگی مسخره شان را متمدنانه به نمایش بگذارند. آدم ها دروغ های مسخره اند. هنرمندهای پست مدرن ِ احمق ِ همیشه در حال زار زدن. بی هنرهای بی مایه ی به گند کشیده شده. همه چیز به شکل احمقانه ای برای خنداندن يک دسته کوچک ا...
مکان توهمی ست که ما در آن سکس می کنیم *
-
تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 7:06
+ بعضی آدم ها انگار فقط به دنیا آمده اند که دوستشان داشته باشی. در برابرشان کاری جز دوست داشتن نمی توانی بکنی. استاد زبان دوم ما از این دست آدم هاست. با خودش ترس و نگرانی نمی آورد. حس خوبی دارم از بودنش. هرچند می دانم اوضاع زبانم اصلا روبراه نیست. اصلن گور پدر پدرسگ هرچه نمره**. استاد عزیز را عشق اس...
Requiem for a dream
-
تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 7:06
میگویند یونسکو وقتی "پادشاه میمیرد" را نوشت، به مرگ فکر میکرد. به مواجهه با مرگ. به قول خودش این کار تمرینی بوده برای کاستن از این ترس. اما آیا توانست از آن بکاهد؟ اگر توانسته بود همسرش مجبور نبود هر روز سر میز صبحانه دلش را قرص کند. حقیقت این است که یونسکو مُرد، بدون اینکه این ترس لعنتی دست از سرش...
این عشق ِ دیرینهی مُرده به مرگ...*
-
تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 7:06
باورت نمیشود سانتیاگو. اما امروز حالم خوب است. انگار گوشهای از جهان نیازمند توجه من است. و من اگر بنویسم و سرم را از هجوم ِ بیوقفهی جهانهای موازی ِ شتابزده خالی کنم سبک میشوم. آنقدر سبک که میتوانم قطعیت ِ محکم ِ هستی را بپذیرم. آن نام خزهپوش که سیلویا عاشقش شده بود. صدا را میشنوی؟ از همان ...
ماه بنفش؛ یا میشود موهایم را ببافی؟
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 3:02
ماه بنفش؛ یا میشود موهایم را ببافی؟ اینکه چطور شد یکی آمد سینهاش را باز کرد و یکی یکی مردههاش را بیرون ریخت، انگار تماما از وسواس تجربه کردن شروع شد. این را پیشتر فهمیده بودم. وقتی توی آن اتاق دوازده متری لخت روی موکت سفت دراز کشیدم و سعی کردم دختری باشم که قرار است یک بار برای همیشه سینهاش را باز ک...
بیست و چند سالگی ام را توی بغلت نگه دار
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:43
مادربزرگ همیشه یادش میماند وقت نماز را بهم یادآوری کند. اوقاتش تلخ میشد اگر نمیخواندم. وقتی میخواندم خیال هردومان راحت میشد. حالا ولی نخوانده هم خیالم راحت است. خیلی وقتها هم حالم خوب است. حالم خوب است ولی محکم نگهم دار.
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد...
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:43
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد...
بهترین روزهایی که نبودم
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:43
حس خیلی بدیه اینکه یه مدت طولانی نباشی. حتما برمی گردم.
ماهی سیاه کوچولویت دلش تنگ شده
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:43
گفت: "وقتی بمیرم دیگر هیچی مهم نیست. گل و دعا و گریه خوشبختی از دست رفته را به من نمی گرداند." بعد دیگر هیچی نگفت. حتی از خزر هم حرفی نزد. آنقدر سکوت کرد که مطمئن شدم مال اینجا نیست.
اما تو نادان بمان!
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:43
به اندازهای که بتوانم فکر نکنم منگ شدهام. و هر چیز کوچکی حتی، سلسلهمراتبوار در اطراف سر ِ نیمه دوّارم جولان میدهد. گوگل میگوید نمیمیرم. البته از این بابت چندان نگران نیستم. هرچند به اعتقاد گوگل حتی اگر باشم هم طبیعیست. به هرچیزی که نگاه میکنم شبکه شبکه میشود. شاید بخاطر دو آهنگیست که همزمان پخش میشو...
این عشق ِ دیرینهی مُرده به مرگ...*
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:43
باورت نمیشود سانتیاگو. اما امروز حالم خوب است. انگار گوشهای از جهان نیازمند توجه من است. و من اگر بنویسم و سرم را از هجوم ِ بیوقفهی جهانهای موازی ِ شتابزده خالی کنم سبک میشوم. آنقدر سبک که میتوانم قطعیت ِ محکم ِ هستی را بپذیرم. آن نام خزهپوش که سیلویا عاشقش شده بود. صدا را میشنوی؟ از همان زایشگاه: "...
قرقاولی بر فراز دره
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 14:43
نمیتوانم جلوی زمان را بگیرم نینوش. سرش را پایین انداخته و میرود. مثلا یک ساعت پیش پنجشنبه بود و حالا سهشنبه است. انگار فقط یک بار پلک زده باشم و در همان پلک زدن، کسی چند روزم را خورده باشد. لعنتی حتی بشقاب را هم لیس زده است. نمیدانم قبلا هم اینطور بوده یا نه. اما حالا زمان مثل ماهی از دستم لیز میخور...