
آدمها قانون های مسخره و عادات و رسوم مسخره و آیین های مسخره و منطق های مسخره دارند كه زندگی مسخره شان را متمدنانه به نمایش بگذارند. آدم ها دروغ های مسخره اند. هنرمندهای پست مدرن ِ احمق ِ همیشه در حال زار زدن. بی هنرهای بی مایه ی به گند کشیده شده. همه چیز به شکل احمقانه ای برای خنداندن يک دسته کوچک از آدم ها مسخره خلق شده است. می شود بی خیال تمام اتفاق های خواسته و ناخواسته، آساناک را بغل کنی و همینطور كه قهوه ات را می نوشی ، از پشت پ...
ادامه مطلب
+ بعضی آدم ها انگار فقط به دنیا آمده اند که دوستشان داشته باشی. در برابرشان کاری جز دوست داشتن نمی توانی بکنی. استاد زبان دوم ما از این دست آدم هاست. با خودش ترس و نگرانی نمی آورد. حس خوبی دارم از بودنش. هرچند می دانم اوضاع زبانم اصلا روبراه نیست. اصلن گور پدر پدرسگ هرچه نمره**. استاد عزیز را عشق است. + تا حالا شده روی قرص ها بخوابید؟! + در روایت داریم که دیدن یک نمایش خوب. برابری می کند با هفتاد سال عبادت. + مذهب شاهکار هنر تربیت حیو...
ادامه مطلب
ماه بنفش؛ یا میشود موهایم را ببافی؟ اینکه چطور شد یکی آمد سینهاش را باز کرد و یکی یکی مردههاش را بیرون ریخت، انگار تماما از وسواس تجربه کردن شروع شد. این را پیشتر فهمیده بودم. وقتی توی آن اتاق دوازده متری لخت روی موکت سفت دراز کشیدم و سعی کردم دختری باشم که قرار است یک بار برای همیشه سینهاش را باز کند. آخر همیشه شبح ِ چیزی دنبال آدم است. توی هرچیزی که فکرش را نمیکنی. وقتی هم بیرون میآید که انتظارش را نداری. خلاصه حرفها زیادند و این که الان قرار است احتمالا منتشر بشود خودش اگر زبان باز کرد حتما بعضیها را میگوید. منتها این بین چیزی که نویسندهی مرده باید بگوید این است که بچهاش را آنقدر از بالا نگاه میکند تا تخم و ترکهاش تکامل را زودتر و بهتر تجربه کنند. اگر تخم و ترکهای باشد و این آدمها تنها و...
ادامه مطلب
مادربزرگ همیشه یادش میماند وقت نماز را بهم یادآوری کند. اوقاتش تلخ میشد اگر نمیخواندم. وقتی میخواندم خیال هردومان راحت میشد. حالا ولی نخوانده هم خیالم راحت است. خیلی وقتها هم حالم خوب است. حالم خوب است ولی محکم نگهم دار....
ادامه مطلب
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد......
ادامه مطلب
حس خیلی بدیه اینکه یه مدت طولانی نباشی. حتما برمی گردم....
ادامه مطلب
گفت: "وقتی بمیرم دیگر هیچی مهم نیست. گل و دعا و گریه خوشبختی از دست رفته را به من نمی گرداند." بعد دیگر هیچی نگفت. حتی از خزر هم حرفی نزد. آنقدر سکوت کرد که مطمئن شدم مال اینجا نیست....
ادامه مطلب
به اندازهای که بتوانم فکر نکنم منگ شدهام. و هر چیز کوچکی حتی، سلسلهمراتبوار در اطراف سر ِ نیمه دوّارم جولان میدهد. گوگل میگوید نمیمیرم. البته از این بابت چندان نگران نیستم. هرچند به اعتقاد گوگل حتی اگر باشم هم طبیعیست. به هرچیزی که نگاه میکنم شبکه شبکه میشود. شاید بخاطر دو آهنگیست که همزمان پخش میشوند. نمیدانم به پاتریشیا کاس گوش کنم یا چشم ببندم و حرکات شهرام ناظری را تصور کنم. اما حقیقتا آنقدر تمرکز ندارم که بروم سر وقتشان. اینجور وقتها باید فرار کرد به چیز دیگری. این امنترین راهیست که حتی ممکن است احساس تنگ بودن به انسان دست ...
ادامه مطلب
نمیتوانم جلوی زمان را بگیرم نینوش. سرش را پایین انداخته و میرود. مثلا یک ساعت پیش پنجشنبه بود و حالا سهشنبه است. انگار فقط یک بار پلک زده باشم و در همان پلک زدن، کسی چند روزم را خورده باشد. لعنتی حتی بشقاب را هم لیس زده است. نمیدانم قبلا هم اینطور بوده یا نه. اما حالا زمان مثل ماهی از دستم لیز میخورد. کاش میشد نگهش داشت. این لعنتی را نگه داشت و کمی بیشتر لحظه را نگاه کرد. من از این شتاب میترسم....
ادامه مطلب